آن سوی خیال free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
اين روزا بهت ياد ميدن وابسته به كسي نباشي خودت كارات رو انجام بدي
اين روزا پر از دغدغه است ، استرس و نگراني و ترس همه قاطي شدن...
اين روزا حس ميكني توقعاتت زياده...
اين روزا خسته شدي
*
- فردا آخرين مهلت تحويل دادن تحقيق هست ،براي مني كه هيچ كاريش نكردم خيلي بده
- قسمتي از كادوي همسري آماده شده...
- ...
- امروز صبح موسسه كه بودم ،شورا هنوز باز نشده بود در نتيجه كسي با شورا كار داشت اونجا منتظر ميموند يه خانومي اومده بود از بچه هاش تقاضاي حق و حقوقش رو كرده بود...
ميگفت : شوهرم فوت كرده يه خونه داشتيم داشت خراب ميشد كه پسر كوچيكم گفته مامان ما خرج خونه رو ميكنيم بعد شريكي ميشينيم منم موافقت كردم حالا پسراش در اومدن 3 تاييشون بهش گفتن برو يه جاي ديگه زندگي كن ما جا نداريم و...
دلش خيلي شكسته بود ميگفت اگه يكي از دامادام فوت نكرده بود محتاج پسرام هيچ وقت نبود دختراي ديگمم خيلي خوبن ولي وسع مالي ندارن كه از من نگهداري كنن ،قسمت اين بودش از بچگي زجر بكشم...
ماسك زده بود به دهنش ...ازش پرسيدم چرا ماسك زدي ؟ گفت 4 ماهه دندونام رو كشيدم كه دندون مصنوعي بذارم پول ندارم
*
- 2هفته ديگه بايد تحقيقم رو تحويل استاد بدم كه بيشتر شبيه پايان نامه است،منم موضوعي رو انتخاب كردم كه نميدونستم تحقيق آزمايشگاهيه با روانشناسي اينا سروكار داره بعد از اونم كه ديدم سختترين موضوع بوده رفتم با استاد صحبت كردم گفتم موضوع رو عوض كنم گفت نميشه بايد درباره همين موضوع تحقيق كني
منم خداييش نامردي نكردم تو اين مدت ،هروقت استاد رو ميديدم كلي پز تحقيقم و روش هايي كه تا حالا رفتم رو بهش ميدادم استاد كلي ذوق ميكرد:-l
درصورتي كه هنوز هيچكاري نكردم:-"
- ديروز صبح با پولي كه همسري فرستاد بود رفتم يه حلقه ظريف و فوق العاده ساده گرفتم از ديروز تا حالا كلي ذوقش ميكنم...
- حالا ميدونم بايد براي همسري چي تهيه كنم ، بعد از اينكه هديه رو براش پست كردم بهتون ميگم...نميشه فعلا اينجا بنويسم چي ميخوام براش بگيرم چون اينجا رو ميخونه...
وقتي به بچه هاي دانشگاه گفتم ميخوام چي بگيرم كلي سرم غر زدن كه لوسش ميكني براي مرد نبايد زياد هديه بخري...:))
خلاصه ديروز خانوم هاي متاهل كلاسمون ،من رو تو تجربه هاي زندگيشون شريك كردن ...
*
==> فراموش نكردم كه يه كامنت طولاني بذارم ...
==> شاد باشيد
- دوروزي هستش مدام دارم فكر ميكنم براي تولد همسري چه هديه اي بخرم ؟
- بعد از ازدواج ،بايد برم شهر همسري زندگي كنم ،هميشه از فكر كردن درباره اين موضوع طفره ميرم تا وقتش برسه...
- وقتايي كه دور از همسري هستم حساس و بهونه گير تر ميشم ،دوري ، كلي سوتفاهم به وجود مياره
*
- بابا امروز برام چرخ خياطي ژانومه مدل 808 خريد...از اين به بعد همه چشمها به من دوخته شده واسه خياطي كردن:)) تا ديروز بهونه مياوردم ميگفتم چرخ خياطيمون خرابه...
كل چيزايي كه در كلاس درمورد دوخت گفته شده يادم رفته تصميم دارم خصوصي پيش يه نفر برم تا دوباره مرور بشه...
- امروز آخرين امتحان اين ترم هستش..

- زنگ ميزنم شوراي حل اختلاف با يكي از دوستام كار دارم كه صداي داد و بيداد ميشنوم...شماره حساب هاي مددجوها رو روميز ميذارم به همكارام ميگم من ميرم يه سر شورا( ساختمون موسسه با شورا در يك حياطه)
ميشينم رو صندلي ...پيرزن شاكي پشت به منه و بجاش شوهرش روبه روي من نشسته ميتونم دقيق ببينمش...در مقايسه با زنش خيلي جوون تره...
زنش حسابي پير شده بعد از 30 سال زندگي مشترك ،آقاهه رفته زن گرفته...
حرفاي زن رو كه ميشنوم قلبم درد ميگيره به شوهرش ميگه: من جوونيم رو تو خونه تو از دست دادم چه شبايي كه با شكم گرسنه ميخوابيدم...من بچه هات رو به دنيا اوردم حالا كه پير شدم رفتي زن گرفتي....حالا كه پير شدم اينجوري ميكني حالا كه....
من نيمتونم راي رو قبول كنم كه بعد از 30 سال مهريه ام 4 ميليون اونم قسطي با ماهي 30 تومن باشه
و همينطور حرفاش رو با فرياد ميزد....حسابي شاكي بود ...
براي يه لحظه از مرد جماعت بيزار شدم ،نتونستم بقيه حرفاشون رو بشنوم چنان حالم بد شد كه اومدم بيرون، پر از سواله بي جوابه ذهنم...
*
ديروز امتحان تاريخ داشتيم ، دوره هخامنشيان ملاك امتياز بندي وقدرت خانواده ها تعداد فرزندها بوده ،خانواده اي كه بيشترين تعداد فرزند رو داشت از طرف پادشاه جايزه ميگرفت...در نتيجه مردان هر كدومشون كلي همسر داشتند
در دوره ساسانيان، مرد در آن واحد ميتونسته چندتا همسر داشته باشه كه يكي از زنان شاه و سوگلي محسوب ميشده مرد موظف بوده مادام العمر به اون خرجي بده
و اون زني كه مورد علاقه مرد نبوده نقش كلفت خونه رو بازي ميكرده تنها فرزند پسرش خرجي ميگرفته و گرنه هرچي دختر به دنيا مي اورد خودش مجبور بوده خرجي بده
جالبتر از اون زنان بايد هر روز به شوهرشون ميگفتند كه: امروز بايد به چه فكر كنم؟چكار كنم؟و...
*
- وقتي به ياد اون حرف مي افتم ناخودآگاه لبخند تلخي رو لبم نقش مي بنده...
- جواب كامنتاي پست قبل رو در خود كامنت دوني مينوسم

تو را به جاي همه مرداني*كه نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بي كران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي كه آب مي شود، براي خاطر نخستين گل
براي خاطر جانوران پاكي كه آدمي نمي رماندشان
تو را براي خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه مرداني *كه دوست نمي دارم دوست مي دارم
جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود خويشتن را بس اندك مي بينم
بي تو جز گستره يي بي كرانه نمي بينم
ميان گذشته و امروز
از جدار آينهي خويش گذشتن نتوانستم
مي بايست تا زندهگي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مي برند
تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانهگي ات كه از آن من نيست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها كه به جز وهمي نيست دوست مي دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني كه بازش نمي دارند
تو مي پنداري كه شكي، حال آنكه به جز دليل نيستي
تو همان آفتاب بزرگي كه در سر من بالا مي رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم
پل الووار، ترجمه احمد شاملو

بلرز!
همه را خاموش کن! نلرز!پای پیاده بکوب تا دریا و برنگرد! بلرز
*
فكر كنم معني هاي خو_شه ها اشتباه شده باشه اوني كه داراست شده 1يا 2 اوني كه نداره شده 3
پيرزنه هيچي نداره زير پوشش كميته امداده شده 3...
اوني كه خانومش فقط 40 ميليون تو حسابشه شده 2
ميشد پيش بيني كرد كه اشتباه ميشه جمعيت زياده و يه خورده وقت ميبره همه برگردن سرجاهاي اصلي اما اميدوارم خيلي زود تا بعضي ها از ناراحتي دق نكردن درست بشه

- يكي از فصل هايي كه ديروز خوندم درمورد تبليغ و انواع اون بود...وقتي قسمت شست و شوي مغزي رو خوندم به معناي واقعي ترسيدم...
كلا 8مرحله وجود داره كه فرد گناه نكرده رو بپذيره اگه اين مراحل رو به درستي رعايت كنن فرد به هرگناهي اعتراف ميكنه...
اينجا ميتونيد درموردش يه مقداري بخونيد...البته 7 مورد نوشته حالا موندم من اشتباه خوندم يا واقعا همون 8 مرحله درسته D:
*
با دادن امتحان ديروز فكر ميكنم كار شاقي رو به پايان رسوندم ،پر از انرژيم چون بيشترين فشار و استرسي كه بهم وارد شد بخاطر امتحان ديروز بودش...
*
يكي از بچه هاي وبلاگ نويس در كامنت ازم پرسيده اگه 2012 واقعا آخر دنیا باشه چقدر کاره نکرده داری ؟- خيلي كارا هست كه دلم ميخواد قبل از اينكه با خدا رو به رو بشم انجام بدم:
دوست دارم شغل مورد علاقه ام رو پيدا كنم :-" هرچند شغل مورد علاقه مساوي داشتن حقوق زياد هستش فك كنم :D
دوست دارم خيلي جاها برم،خيلي كارا رو انجام بدم و حس هايي كه هنوز تجربه نكردم رو تجربه كنم و به كمال برسم...
wo0ow اگه من نباشم كي وبلاگم رو نشون 4 تا دخترم ميده :D
اگه از شما چنين سوالي پرسيده بشه چه جوابي ميديد؟ مشتاقم نظراتتون رو بخونم پس من رو بي نصيب نذاريد لطفا

-هرجوري كه فكرش رو ميشه كرد سفارش كرديم مواظب خودش باشه ولي خوب به دليل اينكه هيچوقت به توصيه هاي ما گوش نميگيره امروز ظهر افتاد...
سرش 9 تا بخيه خورد دوتا دستاش و يه دايره كوچيك پشت كمرش رو با باند بستن...
از ارتفاعي افتاده كه زنده موندنش با وضع جسمي و سني كه داره بيشتر شبيه يه معجزه است...
اميدوارم زود خوب شه...گفته ديگه اون طرفا نميره اميدوارم اين پيرزن نسل قديم قبول كنه كه نميتونه مثل دوره جوونيش فعاليت داشته باشه ...
==> اين پيرزن نسل قديم مادربزرگمه كه بيشتر از همه دنيا دوسش دارم
*
فردا امتحان " افكار سنجي و مطالعات اجتماعي " داريم گفته 6 نمره از سوالاتش رو فقط نظريه ميده كه بايد بگيم مال كدوم دانشمند يا نويسنده است...
من يكي كه هيچ استعدادي تو حفظ كردن اين همه نظريه ندارم...از طرفي هم 6 نمره زياده واسه بي خيال شدنش...
*
فردا صبح بايد برم موسسه ،هفته گذشته 3 روزش رو نرفتم...شايد تا اسفند بيشتر به اين كار ادامه ندم بعد كه قراردادم تموم شد ديگه نرم...چون اينجوري هركاري رو كه ميخوام شروع كنم عالي تموم نميشه چون پر از مشغله هاي فكريم...
كلاساي تصوير برداري از طرف صدا و سيما برگزار ميشد كه من تو مصاحبه اش قبول شدم اين هفته كلاساش شروع شد من به دليل همخوني روزاش با ساعتاي امتحانم نتونستم برم:-"
با افتخار بايد بگم هنوز گواهينامم رو نگرفتم همون 2باري كه رد شدم ديگه طرفش نرفتم گفتم سرم يكم خلوت تر بشه بعد...هرچند ميدونم تا خودم نرم طرفش فايده نداره...
*
خيلي لذت بخشه تو اين مواقع تموم دغدغه هات رو يه جايي تو پستو پنهون كني در عوض بشيني سريال ببيني،بازي كني،وبلاگ آپ كني،وبلاگ بخوني و نظر بدي:-"

قبل از امتحان
تو ميني بوس نشستيم...چشمام رو بستم در عوض خانوم قاسمي كتاب زبان تو دستشه حريصانه داره از لحظه هاي آخر استفاده ميكنه...
در همون لحظه به من ميگه مياي نذر كنيم امتحان آسون باشه...
چشمام رو باز ميكنم بهش ميگم باشه نذر كنيم...
ميگه: 200 صلوات من ميدم تو راه برگشت 200 تا تو
با نامردي تموم ميزنم زيرش ميگم 200 صلوات خيليه پول نذر ميكردي...
ميگه باشه خودم 200 صلوات تو هم ميگم...
با 1000 منت ميگم 100 تا صلواتم من ميدم كه بشه 500 تا
بعد از امتحان
باز تو ميني بوس نشستيم كه يادش مي اندازم بايد صلواتا رو بده...با قيافه اي حق به جانب ميگه چرا بايد صلواتا رو بديم؟معلومات خودمون بوده خوب...
دقيق بهش خيره ميشم كه خودش خجالت ميكشه صلوات شمار رو از كيفش درمياره شروع ميكنه به صلوات دادن...
چند دقيقه بعد دوباره سرش رو بلند ميكنه ميگه اگه نذر هم نكرده بوديم امتحان آسون ميگرفتا استاد كه برگه ها رو چاپ كرده بود چه كاري بود؟
و باز به صلوات دادن ادامه ميده...

اونقدر اونجا وايسادم بهش خيره شدم كه توجه بقيه مسافرا جلب شده...يه لحظه به ذهنم ميرسه كه ازش عكس بگيرم دوربين رو از كيفم در ميارم زوم ميكنم رو صورتش...
*
بعد از رفتن همسري ،باباينا از ترس اينكه بهونه گيري هام شروع بشه هرچي بگم ميگن چشم ،در نتيجه بعد از اينكه از بوشهر برگشتيم با اينكه خسته بودن گفتم ببرنم طلافروشي...قبول كردن بعد از 1 ساعت بالا پايين كردن مغازه ها ،يه انگشتر خريدم...
*
بي خيال تر از منم وجود داره؟صبح بايد برم موسسه از طرفي فردا ساعت 5 هم امتحان زبان دارم هنوز نخوندم...
بي توجه تر از اين 2 تا يه چندساعتي هست دارم سريال "داستان موفقيت يك دختر زرنگ " رو ميبينم تا اين لحظه ها زود بگذره...
*